شمارهٔ ۲۸۹
دلدار من از خانه ببازار برآمدناگه بسر کوچه خمار برآمد
گلبانگ «تعالی » بشنیدند روانهاصد نعره ز تسبیح و ز زنار برآمد
دعوی بچه تیره فرو رفت بخواریمعنی ز ته که گل فخار برآمد
عالم همه روشن شد از آن نور بیکبارگفتند که: آن دلبر عیار برآمد
گفتیم: چو خورشید جمال تو عیانست«صدق » ز دل مؤمن وکفار برآمد
گفتم که: تویی، غیر تو کس نیست بعالماین نعره هم از طبله عطار برآمد
خورشید رسیدست ز ایمن بدل منتا از دل قاسم دم اقرار برآمد