شمارهٔ ۲۹۰
دمید صبح سعادت،که یار باز آمدهزار شکر که آن غمگسار باز آمد
دلم،که برسر کوی تو راه یافت دمیباختیار شد و بخت یار باز آمد
خرد،ز جور و جفای تو،از سر کویتبخشم رفت ولی شرمسار باز آمد
روان ز بیم فراقت گریخت جانب وصلچو پشه بود و چو شیر شکار باز آمد
پریر دیدم و گفتم:سلام، داد علیکبخنده گفت که: آن سوکوار باز آمد
خرد بوادی عشقت سفر گزید،اماعظیم تند شد و بردبار باز آمد
کسی که راه بوصل توبرد،درره عشقچو صعوه رفت ولی چون هزار بازآمد
هزار شکر که ایام وصل خواهد بودگذشت نوبت دی،چون بهار باز آمد
بجان توکه مده انتظار قاسم راکه این بلابسرم ز انتظار باز آمد