گنج

شمارهٔ ۴۸۵

این سخن نیست به اندازه که من می‌گویممن نمی‌گویم اگر چند که من می‌گویم
خود سخن چیست؟ بگو: قصه اسرار ازلتو مپندار که من با تو سخن می‌گویم
خود سخن گوید و خود می‌شنود، غیر کجاست؟این سخن را همه جا سر و علن می‌گویم
دایم از حضرت آن دوست سخن خواهم گفتچون نگویم؟ سخن از حب وطن می‌گویم
در سماع فرح عشق تو خوش می‌باشمهمه در «تن تن تن » در «تن تن » می‌گویم
سر اسرار ازل را به بیان می‌آرموصف آن گوهر دریای عدن می‌گویم
بر خطا حمل مکن قول من، ای خواجه حکیموصف رخسارهٔ آن ماه ختن می‌گویم
بس عجب تشنه‌لبم، بهر تسلی دایمسخن از لاله سیراب و سمن می‌گویم
من چو در لشکر عرفان تو منصور شدمدایم از واقعه دار و رسن می‌گویم
پیش یعقوب ز یوسف خبری می‌آرمبا محمد سخن ویس قَرَن می‌گویم
چند گویید به قاسم که: سخن فاش مگوقاسمی را چه گناهست؟ که من می‌گویم