شمارهٔ ۱۴
شراب آتشین آمد ز دست ساقی جانهابنوش این جام آتش را، «توکلنا علی المولا»
شراب ارغوان درکش، مترس از آب و از آتشبه رقص آ یک زمان خوش خوش، ببین در جودت صهبا
کمالات خود از خود جو، که بحر وحدتی، نه جوتویی ناموس این صهبا، تویی قاموس این دریا
تو آن شاه جگر سوزی، که سلطانی و فیروزیکمینه جام تو دریا، کمینه پشّهات عنقا
مترس از حیله دشمن، قدم در عشق محکم زندرآ در وادی ایمن، که من پیمودم این صحرا
ز من بشنو سخن آسان، تو فرصت را غنیمت دانز عاشق یاد گیر، ای جان، مکن امروز را فردا
تو جان جان جانانی، ز چشم خلق پنهانیبرون آی از در خانه، که بربستند محملها
به هرجایی که آن یارست من سرسبز و دلشادم«و کنا حیث ماکانوا و کانوا حیث ما کنا»
همیشه قاسم مسکین به تو امید میداردتویی حاضر، تویی ناظر، تویی پنهان، تویی پیدا