گنج

شمارهٔ ۳۸۱

هر که هشیار درین دیر مغانش مگذارسر تسلیم ندارد، سرش از تن بردار
من همان لحظه بدریای یقین تو رسمکه دلم ابر کرم گردد و چشمم در بار
ساقی، از روز ازل بنده مسکین توایمدفع مخموری ما جام رها کن، خم آر
هر کسی را ز شرابات خدا بخش رسیدزاهد آمد که: مرا بخش ولیکن خروار
هر که منصور شد، او جام «انالحق » برداشتچون تو منصور شدی جام «انالحق » بردار
گر ز مستان حقی، در ره تحقیق و یقینباده می نوش ولی کاسه مستان مشمار
قاسمی، در دو جهان بر خور از آن یار نکوتا نهم نام تو در هر دو جهان برخوردار