شمارهٔ ۷۲
عشق و مستوری و مستی چو نمی آید راستاین جمالیست که از جمله جهان جان تر است
عشق و مستوری و عفت که شنیدست وکه دید؟این کمالیست که از ذرات تو در نشو و نماست
بی تو آرام ندارم، چه بود درمانم؟حسن تو جلوه گری کرد و جهان را آراست
در مقامی که کند دلبر ما جلوه گریشیوه حسن و ملاحت ز جبینش پیداست
سخنی از سر تسلیم و رضا میگویندمنشین، چونکه قیامت ز قیامت برخاست
ما بدرگاه تو عالم بجوی باخته ایماین چنین حالت مردانه مستانه کراست؟
سنجق عشق تو در ملکت جانها زده اندتا بدان حد که هرگز بصفت ناید راست
خانه دهر بدیدی و شنیدی حالشمرو، ای دوست، که این راه فریبست و خطاست
گر بقاسم ز تو دشنام رسد باکی نیستاین هم از دولت پیشینه دیرینه ماست