گنج

شمارهٔ ۱۵۳

زان یار جفا پیشه، که پشتست و پناهستغافل مشو، ای دوست، که آن عین گناهست
ای یار، مشو غافل از آن خسرو جانهازان شاه دل افروز، که سلطان سپاهست
در مذهب ما جمله بیک نرخ روانستدر حضرت آندوست چه کوهست و چه کاهست
اما تو کسی را که بارشاد گزیدیاو رهزن راه آمد، نه رهبر راهست
آخر همه با عشق گرایند بیک باردر هر دو جهان، هر که امیر آمد و شاهست
سر بر خط فرمان تو دارند همیشهدر جمله جهان، هرچه سفیدست و سیاهست
عاقل همه از عقل سخن گفت و نکو گفتقاسم همگی مست شرابات الهست