گنج

شمارهٔ ۱۵۴

مگو ز سختی این ره، چو دوست همراهستمجوی حیله درین ره، که یار آگاهست
اگر تو جان و دلت را بیاد حق داریهمیشه جان و دلت در پناه اللهست
بگویمت سخنی، خوش بگوش جان بشنو:مگو ز «لا و نسلم » که مانع راهست
اگر تو مرد یقینی ز عاشقان مگریزبیا بصحبت شیران، چه جای روباهست؟
بکوی یار نظر کن، که تا عیان بینیهزار سوخته افتاده بر گذرگاهست
بحال خسته دلان کی نظر کنی؟ ای دوستترا که زلف پریشان و روی چون ماهست
شراب پخته بخامان دل فسرده دهیدکه قاسمی بهمه حال مست آن شاهست