شمارهٔ ۲۰۰
هرکجا در دو جهان عاشق روشن راییستدر سودای دلش از غم او سوداییست
عقل گوید که: برو،شیوه عشاق مورزاین سخن گرنه چنین است، ولی هم راییست
هرکه او نفس بد اندیشه خود را فرسوددر ره عشق ملک سای فلک فرساییست
و آنکه او چهره خورشید عیان باز بیافتپیش ارباب نظر جاهل نابیناییست
چون سر انداخته شد شمع شود روشن ترعاشق صادق روشندل پابرجاییست
زاهدی را که نظر نیست عجب قوقوییستواعظی را که خبر نیست عجب قاقاییست
حاصل از هر دو جهان عشق خدا آمد و بسبحر عشقست که هر قطره ازو دریاییست
بشنو، ای طالب حق: شیوه تقلید مرواین سخن را بتو گفتیم وسخن را جاییست
قاسمی را نظر لطف بارزانی داربر سر کوی تو آشفته دل، شیداییست