شمارهٔ ۱۴۷
در سویدای دلم سودای اوستدر دل و جانم تمناهای اوست
نیر اعظم، که شمع عالمستپرتوی از چهره زیبای اوست
من نمی دانم ز حال دل که چیست؟این قدر دانم که دل مولای اوست
چون مقلد با طریقت ره نبرددر حقیقت خار ما خرمای اوست
هر که فانی شد ز طبع آب و خاکاین قبای عشق بر بالای اوست
بوی جان می آید از باد و صبانکهتی از عنبر سارای اوست
قاسمی چون واقف اسرار شدخاک کویش جنت الماوای اوست