شمارهٔ ۱۲۰
ای ساقی جان بخش، که در جام تو جانستپر کن قدح باده، که دل در خفقانست
آن سرو روان رفت بهر جای که دل داشتجان و دل ما در پی آن سرو روانست
آن شاه دل افروز، که سرمایه حسنستهرجا که روان شد دل و جانها نگرانست
دلها همه گلشن شد و جانها همه روشنآن ماه دل افروز مگر شمع جهانست؟
دل خواست که با عشق برآید بتجلدهرچند که کوشید، ولیکن نتوانست
جام دل ما را بشکست آن مه روشنگر جام شکسته است، ولی دوست همانست
ساقی، بده آن جام وز شفقت نظری کنقاسم گذرانست و جهان در گذرانست