شمارهٔ ۱۲۱
بگوش سرو چه گفتی؟ که پای کوبانستبگوش عقل چه گفتی، که مست و حیرانست
مرا مگوی که: آهسته باش و دم درکشفغان من همه زان چشم مست فتانست
بیا بکوی خرابات عشق، تا بینیز شام تا بسحر نعرهای مستانست
دگر بما ز جفاهای یار قصه مگویکه خلق او همه لطفست و عین احسانست
هنوز فکر سر و جان خویشتن داریز کوی عشق گذر کن، که جای شیرانست
بیا بمجلس عشاق بی نقاب، ای دوستاز آن که روی تو شمعست و عقل پروانست
چو مرگ هیچ کسی را امان نخواهد دادخنک کسی که دلش با حریف و پیمانست
مرو بپیرو دیوان، که راه تاریکستبیا، که عشق خدا خاتم سلیمانست
بخرقه خلق و روی زرد ما منگرکمینه جرعه ما قلزمست و عمانست
ربود جان و دل عاشقان مسکین راترا که سرمه بچشمست و زلف در شانست
قلم برندی قاسم زدند روز ازلبیا بگو: بقلم رفته را چه درمانست؟