گنج

شمارهٔ ۱۱۹

ای بی خبران، مصلحت کار در آنستجامی بکف آرید، که عالم گذرانست
هر کو قدحی خورد ازین خم دل افروزسلطان زمینست و سلیمان زمانست
در مجلس عشاق همه شور و قیامتدر محفل زهاد همه امن و امانست
این نوبت شادیست، گه لطف و کرمهاستآن خواجه ندانست و نداند که ندانست
خود با که توان گفت که آن ماه دل افروزهم رهزن جان آمد و هم رهبر جانست؟
هرکس که ورا دید و بدانست بتحقیقمرد همه بین آمد و شاه همه دانست
هرگه که ز من یاد کند آن گل سیراببا دوست بگویید که: قاسم نگرانست