شمارهٔ ۳۵۱
دل ز داروخانه دردت دوا دارد امیدچشم جان از خاک پایت توتیا دارد امید
زاهدان از دولت درد نو غافل مانده انداین سعادت را ز عشقت جان ما دارد امید
روز و شب درد و جفاهای تو میخواهد دلمراستی را دولت بی منتها دارد امید
خسته تیغ غمت را کی بود مرهم طمع؟دردمند عشق تو درمان چرا دارد امید؟
بارها در خون نشست این دل ز تیر غمزه اتبازش اندر خون نشان، گر خون بها دارد امید
جان گدایی می کند درد از تو وین نبود عجبگر گدایی رحمتی از پادشا دارد امید
آفرین بر همت قاسم، که از ملک دو کونمنصب خاک سر کوی ترا دارد امید