شمارهٔ ۲۸۴
باز، ز خم باده های ناب بر آمدناله زار از دل رباب بر آمد
بست نقابی بر آن جمال دل افروزنور جمالش از آن نقاب بر آمد
هستی ما بدحجاب راه،چو برخاستاز در و دیوار آفتاب بر آمد
محتسبان جان و دل ز دست بدادندیار ببازار احتساب بر آمد
حسن تو یک جلوه کرد،در همه عالمناله حیرت ز شیخ و شاب بر آمد
عقد گرفتند از الوف بآحادکار جهانی از آن حساب بر آمد
عشق تو بر جان ناتوان نظری کردبانگ بلنداز ده خراب بر آمد
صورت حسنی ازین میانه چو برخاستقشر برنگ همه لباب برآمد
قاسمی از دل بشست دست،که آن یاربر سر بازار بی حجاب بر آمد