گنج

شمارهٔ ۴۲۰

خدای را چو ندانی، چه فقه و چه معقول؟بدوست راه نبردی، مگو حدیث فضول
ز آفتاب جهانتاب عشق گرم شدیمفراغتیم ز عالم، چه جای رد و قبول؟
سخن ز ممکن و محدث مگو، ز واجب گوحدیث فرع نگویند عارفان اصول
اگر چه کشته تیغ توام، ولی در حشرچه شکرها که بگوید ز قاتل این مقتول!
بدان که علت غایی تویی، ز ملک و ملککه اهل حق ز حقیقت نکرده اند عدول
خدای را، که ز واعظ سؤال فرماییدکه: با کراهت الحان چرا کنی مرغول؟
هزار جان و دل قاسمی فدای تو بادکه مست جام هوای تو شد نفوس و عقول