گنج

شمارهٔ ۲۱۵

بحق صحبت دیرین مرا مران بخجالتبآستین ملامت ز آستان کمالت
دلم بغیر جناب تو هیچ جای نداردبحق شام فراقت، بحق صبح وصالت
بخود نیامدم، ای جان، بقرب حضرت جانانمرا بحسن دلال تو عشق کرد دلالت
سخن قبول کن از ما،بیا بحضرت اعلیمپر ببال خود اینجا، که بال تست و بالت
بنیم شب که جهان مست خواب خوش بود،ای جانمن و نزاری و زاری، ندیم خیل خیالت
اگر نه عون تو باشد، چگونه راه برد دل؟بآسمان هدایت ز آستان ضلالت
بروز حشر،که عرض گناه خسته دلانستگناه قاسم مسکین بلطف تست حوالت