گنج

شمارهٔ ۲۴۳

دلم از شیوه شیرین تو شوری دارددیده از طلعت زیبای تو نوری دارد
با خیال توچه گویم؟همه شب تابسحردل غمدیده درین وقت حضوری دارد
عاقبت بر سر کوی تو بخواهد سر باختدل دیوانه،که از عشق غروری دارد
دل واعظ ز غم عشق تو آزاد نشدعلت آنست که در عقل قصوری دارد
تو سلیمان جهانی و دل خسته منبخدا،پیش تو گر قیمت موری دارد
تا که از تیر جفاها دل من ریش کنی؟عاشق خسته دگر جان صبوری دارد
دل بسودای تو در ماتم جاویدان رفتهر که بینی بجهان ماتم و سوری دارد
همه ذرات جهان مست خرابند از عشقعشق در جمله ذرات ظهوری دارد
سر ببازیم به سودای تو،هم جان بدهیمقاسم سوخته دل عشق و سروری دارد