گنج

شمارهٔ ۲۴۴

هر دلی در دو جهان چشم و چراغی دارددل ما در دو جهان بی تو فراغی دارد
هیچ جانیست که بوی تو بدانجا نرسدبشنود نکهت آن هر که دماغی دارد
این همه قصه «احییت لکی اعراف » چیست؟دوست از خلوت جان میل به باغی دارد
باده ای دارد در خم صفا آن دلبرهرکه را دید از آن باده ایاغی دارد
ما شناسیم که: آن حال خیالست و محالصوفی از صومعه گر بانگ کلاغی دارد
سخن حق به همه کس نتوان گفت،اماعارف آنست که او حسن بلاغی دارد
برساند دل و جان رابه مقامات وصالهرکه از عشق درین راه چراغی دارد
به خدا زود به مقصود رساند جان رادل، که از شیوه شوق تو الاغی دارد
عاقبت از نظر لطف به مرهم برسددل قاسم،که ز سودای تو داغی دارد