گنج

شمارهٔ ۱۱۵

بنده را هست سؤالی و نه آن حد منستکه چرا لعل لبت رشک عقیق یمنست؟
حد من نیست ولی عشق سخن می گویدچون همه عشق شد اینجا همه جا جای منست
هم بتو راه توان یافت بنیل مقصودبوی مشک از ختن و بوی اویس از قرنست
مستمان کرد بحدی که نداریم خبرتا ز مستی نشناسیم که او درچه فنست
در ره عشق و فنا گر خطری پیش آیدچاره از پیر مغان جوی، که او مؤتمنست
چند گوییم: «علیکم برفیق الاعلی »؟خواجه در لذت جان نیست، که در فکر تنست
چند پرسی که نهان خانه آن یار کجاست؟خلوت یار گرامی همه در انجمنست
شیوه عشق بآسان نتوان ورزیدنعشق در آتش غم سوختن و ساختنست
قاسمی بوی تو بشنود، دل از دست بدادبانگ بلبل همه از شوق گل و یاسمنست