شمارهٔ ۳۶۶
در داستان عشق تفصی نمود یارتکرار عشق کرد هزاران هزار بار
دستار و خرقها گرو جام باده شدتا لمعه جمال تو دیدند آشکار
بردار بی مدار جهان اعتماد نیستحسن وفا مجوی ازین دار بی مدار
بعد از وفات من چو بخاکم گذر کنیاز خاک تربتم شنوی نالهای زار
زین سان که حسن روی تو در جلوه آمدستگر از جهان خروش برآید عجب مدار
در شهر می خرامی و جانها بر آتشستزان زلف تابدار و زان چشم پرخمار
قاسم، اگر تو طالب راهی و عاشقیچون جان طلب کنند، بده جان و سر مخار