شمارهٔ ۳۶۵
جام جمست این دل بیچاره، گوش دارتا در کشم بگوش تو این در شاهوار
یعنی مدار خسته دل عاشقان مستمن زار و تن نزار و دل ناتوان نزار
آن یار حاضرست، نمی بینیش چرا؟ای جان غم رسیده خرابی و شرمسار
جان تو غافلست ز محبوب لم یزلبر جان غافلانه خود ماتمی بدار
آهن دلی مکن، چو سپر، زانکه در جهانکس را بجان ز تیغ اجل نیست زینهار
خواهی که جانت از غم ایام وارهدزاهد ز در برون کن و شاهد ز در بر آر
قاسم، صبور باش درین درد سوزناکاز غیر در گذر، دل و جان را بدو سپار