شمارهٔ ۱۸۵
دل را ز جان گزیر وز جانان گزیر نیستغیر از هوای دوست نصیر و ظهیر نیست
صوفی، که لاف نور کرامات میزندتا مست نور یار نشد مستنیر نیست
اسرار دوست را نشناسد بهیچ حالجانی که همچو آینه روشن ضمیر نیست
واعظ، برو حکایت تقلید را بمانافسانه پیش اهل دلان دلپذیر نیست
چشمی که روی دوست نبیند بهیچ حالاو مظهر تجلی اسم بصیر نیست
هرگز بجذب خاطر تو میل ما نشدرو، رو، که باز ساعد شه موش گیر نیست
جان نصرت از تو خواهد و حیران تست عقلدل را بجز ولای تو نعم النصیر نیست
یک دم بکوی ما بگذشتی و سالهاستدر هیچ گوشه نیست که بوی عبیر نیست
قاسم بر آستان جلالت نهاده سرجز خاک آستان تو جان را مصیر نیست