گنج

شمارهٔ ۲۹۸

منگر بعاشقان،که ز صد یک نشان نماندمعشوق را ببین که ز صد یک نشانه ماند
تا آتش هوای تو در دل زبانه زدمارا زبان همان شد و دیگر زبانه ماند
بر آستان دوست نماندند عاشقانعاشق کسی بود که برین آستانه ماند
عمری ز حسن یار سخن در میانه بودالقصه عاقبت سخن اندر میانه ماند
عاشق بمرگ مایل و عاقل بهانه جویآن در وصال محو شد، این در بهانه ماند
از جسم در گذر، که همه بال و پربسوختمرغی که او مقید این آشیانه ماند
در نور آن جمال فنا گشت قاسمیآنجاکه نور صبح یقین شد گمان نماند