شمارهٔ ۶۳۴
زمانی یار شو، گر یار باشیاگر با ما نباشی با که باشی؟
دلم را از تو دوری نیست ممکنکه جان را خواجه ای و خواجه تاشی
چو مردان با معاد خویش رفتندتو سر پوشیده در بند معاشی
خبر از وحدت جانان نداریکه هر دم خاطر نومی خراشی
چو جامت میدهد دلدار می نوشکه کفرست اندرین حالت تحاشی
چو مردان سر خود پوشیده می دارمگو از قصه «لا حق و لا شی »
بهر حالت که هستی، قاسمی، شکرکه تا در راه او مشرک نباشی