شمارهٔ ۶۳۵
چه غمست آخر از غم؟ چو تو در میانه باشیغم جانانه باشد چو تو در میان نباشی
می فیض فضل جانان نرسد بکامت، ای جاناگر از میان گریزی وگر از کرانه باشی
اگر از غرور مستی، نرسی بملک هستیتو کجا حریف آن رطل می مغانه باشی؟
سخن از سر صفا گو، ز صفات یار ما گوچه شدت؟ چو بودت آخر؟ که هم فسانه باشی؟
همه ذل و پستی تو، ز چه بد؟ ز هستی توچو ز خویش فرد گشتی ز جهان یگانه باشی
نفسی نکو نظر کن، تو ز خویشتن سفر کنکه تو هم خزانه داری و تو هم خزانه باشی
بمیان دشت و صحرا، بکنار جوی دیدمچو بشهر باز جویم بمیان خانه باشی
ز قبول خلق مستی ز هوای خود پرستیاگر این چنین بمانی صنم زمانه باشی
هله! قاسمی، که مرغان همه ظلمتند و عدوانبچنین زبان همان به که بر آشیانه باشی