شمارهٔ ۲۹۶
حالت جان مرا پیر مغان میداندآنکه پیوسته ز پیدا و نهان میداند
همت پیر مغان را چه توان گفت؟ که اوقیمت راهبر و راهروان میداند
به همه حال اگر نیک و اگر بد باشمراز من از همه رو جان جهان میداند
گرچه خفتیم و نرفتیم طریقی برشادیار ما قصه برخیز و بران میداند
ما اگر بیخبرانیم درین ره امااو ز احوال دل بیخبران میداند
چند گویی که: چسانی و چه حالست ترا؟حال من گر تو ندانی، همهدان میداند
هر چه گفتیم و شنیدیم، یقینست آن یارهمه را سربهسر از نور عیان میداند
عمر بگذشت به بیحاصلی و بیخبریدوست خود شدت عمر گذران میداند
بر سر کوی تو ساکن شود و جان بازدقاسمی مصلحت وقت در آن میداند