گنج

شمارهٔ ۳۱۶

سرمایه سعادت ما در دیار بودورنه بسعی ما گره از کار کی گشود؟
دردست هرچه هست،که این درد چاره سازباجان آدمی بمثل آتشست و عود
رندی،که ره بکوی خرابات عشق بردجان را ز دست محنت ایام در ربود
بگشای رخ،که دیر شدست انتظار ماتاجان بران جمال فشانیم زود زود
از حال عشق عقل ندانست شمه ایخود را هزار بار بدین حالت آزمود
باعقل خواجه گونه بگویید:کای سلیمسودای یار و آنگه فکر زیان و سود؟
شیدا و رند و عاشق و دیوانه گشت و مستهر کس ز عشق بازی قاسم سخن شنود