شمارهٔ ۶۱
ای دوست، دلم راهوس باده حمراستزان باده حمرا که درو نور تجلاست
مستان خرابیم، سراز پای ندانیماین حیرت و دهشت همه از جودت صهباست
خواهی لقب از خضر کن و خواه مسیحاعشقست بهر حال که او محیی موتاست
ای خواجه، اگر معرفتی نیست محالستگر معرفتی هست، نصیب دل داناست
تا کی بلب جوی ز حیرت زدگانی؟از جوی گذر کن که درین سوی تماشاست
از عشق جهانگیر، که عالم همه مستندگر عشق و سلامت طلبی مایه سود است
قاسم ز سر کوی تو هرگز نشود دورچون نور تجلی ز جبین تو هویداست