شمارهٔ ۵۰۹
تربیت میکند مرا جانانتهنیت می فرستم از دل و جان
بسر یار می خورم سوگندکه جزو نیست در مکین و مکان
گر ببینی حیات جان، بینیعین آن یار در همه اعیان
چشم بگشای، تا عیان بینیجمله مامور و جمله ما میران
بنده عشق یار مهرویمبنده مأموم و عشق امام زمان
عقل سلطان ملک صورت شدعشق سلطان جمله سلطانان
عشق سردار جمله دلها شدسر نهادند سروران جهان
مست عشق تو شد دل و جانهاتا کجا رفت عقل سرگردان؟
قاسمی را بلطف خود بنوازبنده تست آشکار و نهان