گنج

شمارهٔ ۱۵۶

همچو خورشید، که او را نظری با ما هستیار ما را بحقیقت نظری با ما هست
همه ذرات برقصند، چه شورست آری؟پرتو روی حبیب از همه رو، هرجا هست
زهد و ناموس گرم نیست،چه باشد؟ که مدامدر سویدای دلم آتش این سودا هست
زاهد از شیوه تقلید بجان منکر ماستگرچه گوید که ازین شیوه نیم، اما هست
چند گویی که: دلت از غم عشقش خونست؟باز جو، باری از اول، که دلی بر جا هست؟
دو جهان جمله سراسیمه عشقند، که عشقناگزیرست، که در عین همه اشیا هست
عشق بی فتنه و آشوب نباشد، قاسمهرکجا سلطنت حسن بود غوغا هست