شمارهٔ ۴۲۲
بهیچ یار و دیاری اگر چه دل ننهادمولیک عاقبة الامر دل بمهر تو دادم
دری ز وصل گشادی، بروی من نظری کنبیمن دولت وصل ببین که در چه گشادم؟
بیار جام مصفا، مگو حکایت فردانفس قبول کن از ما، دم این دمست، دم این دم
ز جور روی مگردان، که در طریقه رندانحدیث عشق و سلامت نبوده است مسلم
رموز عشق بیان کن بپیش ما، که نگویندمجردان طریقت حدیث عالم و آدم
طریق عشق و مودت ره فناست، فنا شوسخن تمام شد این جا، «اذا اصبت فالزم »
ز جذب خاطر قاسم رقیب بهره نداردطریق صید نداند سگی که نیست معلم