گنج

شمارهٔ ۴۲۳

خوش وقت من، که آینه کردار روشنممرآت راست گویم و شانه نمی زنم
آیینه چون نمود مرا آن چنان که هستآیین نه این بود که من آیینه بشکنم
در فهم رمز قصه مستان ذوالجلالجان پرورم، بجان تو و جان نمی کنم
امکان ندارد آنکه: بگویند راز فاشچون آتش هوای تو در سینه زد علم
امشب که میهمان منست آن مراد دلای صبح، اگر چه فاتحه خوانی ولی مدم
در نون و در قلم نظری کن باعتبارنون امر مجمل آمد و تفسیر نون قلم
راهی عظیم دور و درازست و ناپدیداز کوچه حدوث بدروازه قدم
گویند: قاسمی بشرست، این چه مدعاست؟آری، به جان تو، بشرم لیک بی شرم