شمارهٔ ۳۰۸
بر کهن دیر جهان دوست تجلی فرمودجمله ذرات جهان محو شد از عین شهود
پرتو فیض تو در عالم امکان درتافتگشت روشن همه آفاق،زهی پرتو جود!
قیمت عشق ندانی و گریزان گردیاز سر آتش سوزان بگریزی چون دود
میل کلی همه در فکر جهان آمد و بسدل که از فکر جهان رست،بکلی آسود
به خرابات جهان آ، که ببینی روشنهمه جا چنگ و چغانه،همه جا بانگ و سرود
در صف مجلس مستان بنگر، تا بینیدر قیامند و قعودند و رکوعند و سجود
هر دلی از دو جهان رو به مرادی داردماو سودای تو و سکر تو و شکر ودود
عقل میگفت که: من مبداء موجوداتمعشق آمد به میان،گفت:منم اصل وجود
قاسمی،در ره او غافل و افسرده مباشحاصل عمر نباشد ز زیانی بی سود