شمارهٔ ۶۴۰
گر شمس منیر آمدی، ار بدر تمامییک جرعه تصدق طلب از ساقی جامی
در بیشه شیران همه شیران سرافراززنهار! درین کوی بغفلت نخرامی
جان بنده شاهیست، که آن شاه دل افروزخورشید جهان را نپسندد بغلامی
محبوب خدا، شیر دغا، احمد صادقهم روی تو فرخنده و هم نام تو نامی
نتوان بزبان وصف تو گفتن بتمامیای جان جهان، صدر امینی و امامی
یک بار نقاب از طرف چهره براندازتا عاشق روی تو شود عارف و عامی
قاسم ز غمت بیدل و بیچاره و مستستنتوان صفت لطف تو گفتن به تمامی