گنج

شمارهٔ ۳۳۵

از افق مکرمت صبح سعادت دمیدمحو مجازات شد،شاه حقیقت رسید
صولت صیت جلال عالم جان را گرفتصدمت سلطان عشق باز علم برکشید
چنگ غمش می زند بردل و هر تاره ایکشف روان می کند،معنی حبل الورید
ساقی جان می دهد باده بجام مداممطرب دل می زند نعره هل من مزید
راه بوحدت نبرد،هر که نشد در طلبجمله ذرات را از دل و از جان مرید
بر سر بازار عشق سود کسی کرد کوشادی عالم بداد،محنت و ماتم خرید
در حرم وصل یار خسته دلی بار یافتکز همه خلق جهان بار ملامت کشید
قفل در معرفت هستی بی حاصلستهر که زخود نیست شد حاصلش آمد کلید
وصلت الله یافت قاسم و ناگاه یافتزان که به شمشیر «لا» از همه عالم برید