گنج

شمارهٔ ۲۹۲

آخر،ای شوخ جهان،عشوه گری با ما چند؟ما بسودای تو مردیم، خدا را مپسند
در غمت خسته دلان غرقه خونند مدامنفسی برسرشان آ و ببین در چه دمند؟
آن دل از وسوسه هر دو جهان آزادستکه بزنجیر سر زلف تو افتاده ببند
عار داریم ز شاهی بهوای تو،ببینکه گدایان سر کوی تو چون محتشمند
روی چون ماه تو خواهیم،زهی طالع سعد!قد چون سرو تو جوییم،زهی بخت بلند!
بر اسیران سر کوی غمت چون گذرینظری کن ز سر زلف،که اهل نظرند
گفتم:از خویش بریدم،بتوپیوند شدمگفت :احسنت و زهی قاسم نیکو پیوند!