شمارهٔ ۶۳۰
تو همچو عقل شریفی و همچو روح عزیزی«فداک عقلی و روحی » ندانمت که چه چیزی؟
مرا هوای تو از عقل و جان ربود، چه گویم؟بجانب تو گریزم بهر طرف که گریزی
تویی مقاصد عالم، یقین بدان و«فألزم »تمیز راه عیان شد، اگر ز اهل تمیزی
برغم خویش تو مستی، برو که دوری ازین درنه مست جام خدایی ولیک مست قمیزی
بیا بمجلس مستان، بروی عشق نظر کنهزار جان متحیر، چه جای عقل غریزی؟
ز جام شوق و محبت خبر نداری و مستینه مست باده شوقی، که مست جوز و مویزی
هوای عشق تو دارم، بهر طرف که رخ آرمولی بگفت نیاید، که نیک تندی و تیزی
ز ذره های من آید هوای مهر و محبتاگر تو خاک مرا صد هزار بار ببیزی
ز خاک کوی تو قاسم بجانبی نگریزدهزار بار اگر خون من بخاک بریزی