شمارهٔ ۶۳۱
تا سر الهی ز ملاهی نشناسینسناس ندانی بحقیقت ز اناسی
اسرار خرابات هم از پیر مغان پرساین قصه سماعیست، مکن فکر قیاسی
نسیان تو از هر دو جهان غایت انسستتا عاشق ناسی نشوی عاشق ناسی
صد خرقه بسوزد بدمی عاشق صادقگوید: چه کنم خرقه؟ که «العشق لباسی »
در خانقه عشق ترا بار ندادنداز مرده دلی در غم این کهنه پلاسی
گفتی که: ببین روی مرا، سجده بجا آرخدمت کنم، ای دوست، بعینی و براسی
گر کاسه نباشد می صافی زخم آشامقاسم، تو ز می مست خرابی، نه ز کاسی