شمارهٔ ۵۳۰
میان باطن جانی و جان تویی، ای جانهمه تویی، بهمه حال، آشکار و نهان
مرا که دل بخرابات می کشد چه کنم؟حدیث توبه و تقوی، بیان امن و امان؟
فلان، که معدن فضلست و مقتدای بشرچو ذوق عشق ندارد، نگویمش انسان
که گفت پیر جعل را که: قاید راهست؟نه قایدست ولی هست رهزن پنهان
تو دیده باز گشا، تا جمال جان بینیکه نیست خالی ازو هیچ ذره از اعیان
بجذبه دو جهان طی کند بیک ساعتبطور عشق رسیدست سیر موسی جان
چه حکمتست درین قصه؟ کس نمی داندتو در میان حجابی و عالمی نگران
نقاب را بگشا و فغان مستان بینخوشست وقت تجلی خروش سرمستان
بگو که: قاسم بیچاره کلب کوچه ماستچه کم شود که ز جودت گدا شود سلطان؟