گنج

شمارهٔ ۲۰۳

باز شوری بمحلت زد، ازین کو بگذشتسوک ما سورشد امروز کزین سو بگذشت
برگذشت ازمن بیدل جگرم خون شد و بازقطره ام قطره بچشم آمد و از رو بگذشت
دیر شد منتظران را، که ببینند آن رویدیر دیر آمد و از کوچه ما زو بگذشت
صوفی ما همه شهر بپهلو گردیدمگرش یار گران مایه ز پهلو بگذشت
همه در چهره زیبای تو ظاهر دیدمهر چه در خاطر از اندیشه نیکو بگذشت
ساحران در عجب افتند، اگر شرح دهمآن چه بر جانم از آن غمزه جادو بگذشت
در سحر بوی سر زلف تو آورد صباقاسمی بوی تو بشنید، بر آن بو بگذشت