گنج

شمارهٔ ۲۰۴

در شرح آن جمال بیان‌ها ز حد گذشتدر حسن یار حیرت جان‌ها ز حد گذشت
در نقطه دهان تو، کان سر نازکستکس را نشد یقین و گمان‌ها ز حد گذشت
نادیده یار را، به تصور حکایتیافتاد در زبان و زیان‌ها ز حد گذشت
از عین حسن دلبر بی‌نام و بی‌نشانیک جلوه کرد، نام و نشان‌ها ز حد گذشت
زین بیش بی‌نقاب مرو در میان شهرای دوست، الحذر، که فغان‌ها ز حد گذشت
ای یار جان، که بر سر بازار عاشقیشاد آمدی و شادی جان‌ها ز حد گذشت
از فکر بر خیال تو ناایمنست شهردر ملک لایزال امان‌ها ز حد گذشت
وقتست تا قرین شود آن یار، قاسمیکز شدت فراق و قران‌ها ز حد گذشت