گنج

شمارهٔ ۳۷۹

مشکین کلاله را چو برافکند آن نگاراز هر طرف برآمد فریاد زینهار!
در سلک عاشقان بکرم آن حبیب دلما را شمار کرد، زهی لطف بی شمار
امسال نیز محرم سر خدا نشدچون خواجه خوشدلست بافسانهای پار؟
اسرار دوست هر چه شنیدی امانتستای دل، اگر امینی، امانت نگاه دار
دریا و در شنیده ای، اما ندیده ایدریای جان دلست و سخن در شاهوار
با پیشوای شهر بگویید: کای سلیمبا ترس سر میآر و درین کوچه سر مدار
تا چند سر بجهل برآری؟ مکن چنینسر را بدل فرو بر و از دوست سر بر آر
ای جان من مکوش بهجران که بعد از ایندل را نه صبر ماند، نه آرام و نه قرار
قاسم بصد نیاز دل و شوق دوستیمستان چشم تست، زهی چشم پر خمار!