گنج

شمارهٔ ۱۴۴

نمی‌توان خبری دادن از حقیقت دوستولی ز روی حقیقت حقیقت همه اوست
بیا، که وصف جمال تو می‌رود، بشنوبیا، که قصهٔ صاحبدلان به وجه نکوست
به ابروت نتوان کرد اشارتی، که مدامز ترک چشم تو ترسم، که مست و عربده‌جوست
کمینه جرعهٔ رندان دیر ما دریاستز حد گذشت حکایت، چه جای جام و سبوست؟
جهان اگر همه لب گردد از کرامت وقتنصیب جنس مقلد نباشد الا پوست
ز جور دشمن و طعن رقیب و سوز فراقمرا که جامه به صد پاره شد چه جای رفوست؟
به وقت رفتن، قاسم، مگو دریغ و بگوکه: می‌رود به علی رغم خصم، دوست به دوست