شمارهٔ ۷
بلبل بوقت صبح بدرگاه کبریافریاد عشق زد که: منم عاشق خدا
زار و نزار و شیوه تجرید همرهستدر حال من نگر ز سر لطف، ربنا
مجروح و خسته ایم، بما مرهمی فرستچون مرهمی رسید صفا در پی صفا
آواره بود دل ز غم عشق در جهانچون روی تو بدید«لقد سرمن رآ»
یاد تو روح ماست جمالت فتوح ماستما با تو بوده ایم درین دیر سالها
واقف شوی و غیب نماند بهیچ حالگر تو علی وقتی از سر«لافتا»
ای مدعی، ز حالت قاسم سخن مپرسغرقیم در وصال و فناییم در فنا