شمارهٔ ۲۱۹
من و معشوق و جام ناب صباحبگشا بر من این در،ای فتاح
در در بسته از کرم بگشادر در بسته را تویی مفتاح
ما و کشتی و راه دریا بارخطری نیست، لاح فی الملاح
خطری نیست، ازچه می ترسید؟لیس فی البحر غیرناتمساح
قدحی دیگرم تصدیق کنکلما زدت،زدت فی الارواح
یار مستست و باده می نوشددر چنین دم صلاح نیست صلاح
در چنین حالتی بفتوی عشقعیش جانهامباح گشت، مباح
پیش مستان گرفت نیست، که مامست عشقیم در صباح ورواح
مستی مازحد گذشت، که دوستجام در دست و می کند الحاح
بهر دام دل شکسته دلانساختند از ملاح صد ملواح
جان هر کس سجنجلست، اماجان قاسم سجنجل الارواح