گنج

شمارهٔ ۳۸۸

ماییم و حضرت تو و صد سوز و صد نیازای عشق چاره ساز جگرسوز جان گداز
تو در غنای مطلق و ما در فنای محضجانها در آرزوی تو، ای عشق چاره ساز
گفتم که: سر ببازم بر آستان توگفتا که: هر چه بازی، می باز و کج مباز
آن یار ظاهرست و در اعیان مقررستدر کسوت حقیقت و در صورت مجاز
با ترس و بیم باش، که عشقست بت شکنامیدوار باش، که وصلست دلنواز
قومی ز شوق روی تو در لذت مدامجمعی بجست و جوی تو در روزه و نماز
کوتاه کرده ایم حکایت ز هر چه بوداما بسان زلف تو گشت این سخن دراز
با رنج گفت: رنج ندارم بهیچ رویگفتند: سبز باشی و خوشبوی و سرفراز
هر کس نیازمند کسی شد بصورتیقاسم نیاز برد بدرگاه بی نیاز