گنج

شمارهٔ ۳۸۹

با زلف و رخت مست مدامیم شب و روزای ماه وفا پیشه و ای شاه دل افروز
بی شاهد و شمعیم درین وادی ایمنشاهد، بنما چهره و آن شمع بر افروز
ما را ز ازل جام می عشق تو دادنداز باده پارینه بدان مستی امروز
ما خرقه ناموس بصد پاره دریدیمزاهد، تو برو خرقه تزویر و ریا دوز
امروز که مهمان منست آن دل و دلدارای چنگ، دمی ساز کن، ای عود، همی سوز
امید چنانست دلم را بخداونددر پیش رخت چاک زنم خرقه پیروز
المنة لله که زمستان بسر آمدهنگام بهار آمد و شد نکهت نوروز
زاهد دهدم توبه ز روی تو، چه گویم؟از قول بداندیش و حکایات بدآموز
عشقت بدل عاشق آشفته قاسماز بخت بلند آمد و از طالع فیروز