گنج

شمارهٔ ۳۹۰

فکر عقل از حد گذشت ای عشق، آتش برفروزهر کجا یابی نشانی هستی ما را بسوز
با وجود آنکه دریا جرعه جام منستبر لب دریای حیرت با لب خشکم هنوز
با خیال زلف و رویت مست و حیران مانده‌امهیچ می‌پرسی که چون می‌آوری شبها به روز؟
مصلحت بینست عقل و خانه پردازست عشقبس عجب افتاده است این خرقه دوز، آن خرقه سوز!
زود ساکت گشت واعظ، «خفف الله » گفتمشگرچه داند عقل کان رعنا نمی‌داند رموز
عزت هر کس به قدر همت والای اوستزاهدان را سایه طوبی و ما را دلفروز
عشق ورزیدن بدین قاسمی در شرع عشقعاشقان را جایز آمد، زاهدان را لایجوز