گنج

شمارهٔ ۱۱۷

آن ماه شب افروز، که در پرده نهانستدر پرده نهانست، ولی پرده درانست
روشن نتوان گفت که: سر چیست؟ که آن یاربا نام و نشان آمد و بی نام و نشانست
مشکل همه اینست که: در عالم تمییزآنرا که دو اخوانی درد تو همانست
با خواجه حکایات نهایات مگوییدکو عاشق جان نیست، ولی عاشق نانست
در دار فنا فکر اقامت نتوان کردکین ملک قدم نیست، که شهر حدثانست
در راه خدا مرد امین باش، که هر جایچون مرد امین آمد در عین امانست
قاسم، بحقیقت دل خود هر که بدانددر مذهب عشاق بصیر همه دانست